اندیشه68
(We do not live to think, but, on the contrary, we think in order that we may succeed in surviving)
Saturday، December 20، 2008
یلدا یلدا...شب یلدا...



خورشید، دختر یلداست...


یلدا نام فرشته ای است بالا بلند، با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره. یلدا نرم نرمک با مهرآمده بود. با اولین شب پاییز و هر شب ردای سیاهش را قدری بیش تر بر سر آسمان می کشید تا آدم ها زیر گنبد کبود آرام بخوابند.یلدا هرشب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت ولابه لای خواب های زمین، لالایی اش را زمزمه می کرد. گیسوانش در باد می وزید و شب به بوی او آغشته می شد.

***یلدا، شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت. آتش که می دانی، همان عشق است. یلدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد. آتش در یلدا بارور شد.
فرشته ها به هم گفتند: " یلدا، آبستن است، آبستن خورشید. و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد و شبی که آخرین قطره را ببخشد، دیگر زنده نخواهد ماند".
فرشته ها گفتند: " فردا که خورشید به دنیا بیاید، یلدا خواهد مرد".
***یلدا همیشه همین کار را می کند، می میرد و به دنیا می آورد. یلدا آفرینش را تکرار می کند.راستی، فردا که خورشید را دیدی به یاد بیاور که او دختر یلداست و یلدا نام همان فرشته ای است که روزی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت.

عرفان نظرآهاری

برچسبها:

Saturday، November 15، 2008
تنهایی و حکایت انسان در جستجوی همزاد...
بیشتر انسان ها چه خود آگاه و چه غیر آن همواره به دنبال همزادی بوده اند، تصورات افلاطونی در عالم پر از تلاش انسان های از ابتدای خلقت در عالم در پی نیمه دوم یا نیمه گمشده خویش است. گویی انسان پیش و یا حتی پس ار تولد به دو نیمه تبدیل می شود و این دنیا، تلاشی است سیری ناپذیر برای یافتن همزاد.تلاشی که به نظر می رسد هیچ گاه به نتیجه نرسیده است. اگر این فلسفه بافی های افلاطونی درست می بود بالاخره پس از قرن ها باید یک نتیجه داده باشد نه آنکه شمار نامحدودی از آدم ها در حالی سر بر بستر مرگ بگذارند که هرگز همزادی برای خود نیافته اند.اگر افلاطون و یا بهتز یگوییم تفکر افلاطونی زاینده تر می بود و نیز ادامه می یافت، -البته مقصودم تفکر افلاطونیان نیست که معمولا به بیراهه هم رفته است، بلکه شیوه تفکر و امتداد یافتن و زایندگی آن است و نه اشخاصی است که چون او می اندیشند-شاید به نتایج جالبی هم می رسد و شاید هم نه و مثل بقیه جنیه هایش عقیم می ماند و یا حداقل دچار ییوست در تفکر می شد، همان سرنوشتی که اکثر تقکرات قرت بیستمی دچارش شدند...هر چه که هست پس از قرن ها تلاش انسان در یافتن گونه افلاطونی خود بی نتیجه بوده است. آیا پس از این همه زمان بهتر نیست است به باز اندیشی انتقادی اندیشه افلاطونی بزنیم؟انسان هیچ گاه همزادی نداشته است، اما اگز بخواهیم به اندیشه های افلاطون اندکی وفادار بمانیم، می توانیم چنین بگوییم همزاد افلاطونی انسان چیزی جز تنهایی نیست. آری تنهایی تنها همزادی است که همه انسان ها از سنتی تا مدرن درک می کنند بی آنکه به آن توجه کنند و به آن تفکر اگر به غلط قولی را از شاعر شرقی به عاریت بگیریم بهتر می توانیم این معنا را مطرح کنیم: «ماهیان ندیده غیر از آب پرس پرسان که آب کجاست»هر چه هست باید به بشر جدید تبریک گفت بالاخره همزادش را یافت...
Monday، July 21، 2008
میشل فوکو
انسان مدرن کسی است که می کوشد خود را باز آفريند...

برچسبها:

Wednesday، July 16، 2008
رنه مگریت...



برچسبها:

Tuesday، July 15، 2008
زنده باد حسین پناهی...
شطرنج خوبه نه دست و پا زدن در شط رنج....

برچسبها:

Monday، July 14، 2008
زردتشت...
درود
در ميان اين بسياران
کم اند آنانی که خيره به خورشيد بنگرند
و در رای هوشياران
کم اند آنانی که خواستار خرمی باشند
آنهم نه برای خويش که برای تمام جهان
سپنتمدگات-يسنه -هات۵۰

برچسبها:

Tuesday، June 24، 2008
عباس صفاری
تو لمس تیزی و من ، نرم و منحنی بودم
چقدر کوچک و گرم و شکستنی بودم
تو خانواده ی من بودی و ولم کردی
در اوج بوسه ی تو ، با تو ناتنی بودم
چقدر شُره شدم دور خوبی ِ دهنت
که طعم خالص یک لیس بستنی بودم!
درست بود هدفگیریی ِ خیالی ِ تو
همان زنی که در آیینه بشکنی بودم!
چقدر پیش تو زن بوده ام تمام و کمال
چقدر پیش خودم آدم آهنی بودم!

برچسبها: